خرید بک لینک

"تو" خواستنى ترين دست نيافتنىِ اين شهرِ شلوغى #علي_قاضي_نظام

برچسب: نویسنده: کیان اکبری‌پور تاريخ: جمعه 7 بهمن 1401 ساعت: 19:32

  امروز چهارمین پنجشنبه بعداز اون شب استش.بغیراز ساعتی بعد اون حرفاش که یکم بی صدا از چشام اشک اومد اون گریه ای که باید ازم سر نزد.امروز گریه کردم از ته دل هق هق طور .اینگاری بالاخره فهمیدم چی شده.اینگار فهمیدم تموم شده.امروز گریه کردم از اون گریه ای که اخرین بار یادم نمیاد کی؟ مرگ مادر حورا؟ اون گریش جنسش دلتنگی بود. مرگ الف ؟ عجیب ترین بود.شاید برای همون روزا بود اخرینش...فکر کنم وقتشه دیگه ازینجا برم.شاید دوره جدید زندگیم بالاخره شروع شده .نمیدونم ....کلی اهنگن که میتونن وصل شن به این لحظه . کلی اهنگن که منن ولی مگه مهمه چی گوش میدادم این روز ها؟ شاید پاک کنم این پست رو کی میدونه ؟ همونجوری که صبح پاشدم خوشحال ترین بودم .عکسش رو دیدم بلاتکلیف ترین بودم و بعد فکر اینکه برم نمایشگاه داشت مغزمو سوراخ میکرد چی شد یهو اشکم زد بیرون ...چقدر دوست دارم مفصل تر بنویسم چقدر دوست دارم مبهم تر بنویسم.چقدر دوست دارم اینم نباشه حتی... چی بگم والا ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: کیان اکبری‌پور تاريخ: دوشنبه 6 تير 1401 ساعت: 13:42

اینکه چی شد چی نشد خیلی مفصل شده از طرفیم فکر نکنم هیچوقت جزئیاتش یادم بره ولی مینویسم یه روز .این روزا بیشتر یهو دلم خالی میشه تنم یخ میکنه بعد قلبم مچاله میشه توش خون جمع میشه که مستقیم میفرسته تو کله ام...

برچسب: نویسنده: کیان اکبری‌پور تاريخ: چهارشنبه 22 خرداد 1398 ساعت: 7:46

صبح تو کوچه دیدم که یهو از ماشین پیاده شد .سوییشرت سرمه ای قشنگشو پوشیده بود . من وسطای کوچه بودم چندین بار تا برسم سر کو و این بره داخل برگشت نگاه کرد حتی قبل از اینکه بره تو.کلا حالم گرفته شد رفتمادامه مطلب

برچسب: نویسنده: کیان اکبری‌پور تاريخ: يکشنبه 14 بهمن 1397 ساعت: 10:32

محو چشمان تو بودم که به دام افتادم
صید را زنده گرفتی و به کشتن دادی

#مولانا

برچسب: نویسنده: کیان اکبری‌پور تاريخ: يکشنبه 14 بهمن 1397 ساعت: 10:32

سه شنبه هوا بارونی بود و ظهر راه افتادیم سمت کاشان .ترافیک خیلی شدیدی بود از تهران تا قم همین باعث شد که دوازده شب برسیم تازه. رفتیم دیدیم اونایی که قبل ما تو خونه بودن به خیال اینکه ما امشب نمیایم ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: کیان اکبری‌پور تاريخ: يکشنبه 14 بهمن 1397 ساعت: 10:32

باید برم حموم لاکمو با مشقت پاک کنم ظرفا رو بشورم وسائلمو جمع کنم اتاقمو جمع و جور کنم تا سه و ربع خودمو برسونم جلو خونه مائده اینا. یه دنیا درس نخونده دارم.یه حال گرفته و یه هوایی که بشدت میبارهادامه مطلب

برچسب: نویسنده: کیان اکبری‌پور تاريخ: يکشنبه 14 بهمن 1397 ساعت: 10:32

دیروز قرار بود میم ح رو ببینم .رفیق ریزه میزه ِ کیوتم. خاله فرشته اینا اومدن شام خونمون و حسام هم بود.نگاهش میکردم فکر میکردم چقدررر بهش میاد که رو کشتی کار کنه.چقدر کارش مناسبشه.چقدر تغییر کرده.قبلادامه مطلب

برچسب: نویسنده: کیان اکبری‌پور تاريخ: يکشنبه 14 بهمن 1397 ساعت: 10:32

امروز چهارمین پنجشنبه بعداز اون شب استش. بغیراز ساعتی بعد اون حرفاش که یکم بی صدا از چشام اشک اومد اون گریه ای که باید ازم سر نزد. امروز گریه کردم از ته دل هق هق طور .اینگاری بالاخره فهمیدم چی شده.اادامه مطلب

برچسب: نویسنده: کیان اکبری‌پور تاريخ: يکشنبه 14 بهمن 1397 ساعت: 10:32

از مامان دوردونه سفارش دادم که بچه دوردونه به فرزندی قبول کنم :ایکس اخه عاشق کارا و خودشم ازون پیجاست که همیشه توش فعالم بطور متوسط یکی درمیون دارم کامنت میذارم :ایکس بچه هام ابان میان و کلی خوشالم .البته اول ماه بود اومدم سفارش بدم بعد اون عشقایی که الان مدت ها بود عکسشونو اسکرین داشتم نگا میکردم رو گقت منقرض ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: کیان اکبری‌پور تاريخ: دوشنبه 7 آبان 1397 ساعت: 20:09

دود سیگارت بودم ای کاش...!
بغض هایت را به جان میخریدم
و دود میکردم...

#نگار_قاسمی



برچسب: نویسنده: کیان اکبری‌پور تاريخ: دوشنبه 7 آبان 1397 ساعت: 20:09

امروز چقدرررررخندیده باشیم خوبه؟:))) رو صورت امیر جای رژ بود بعد چهار ساعت کلاس که اومد پیشمون دیدیم بعد هرچی تلاش میکرد پاک نمیشد:)) بعد هی فحش میداد به ص که من از صب باهاتم چرا چیزی نگف :)) ص هم ازین مذهبیاست داشتیم حرفشو میزدیم که بهو دیدیم داره میاد سمتمون :)) نازنین نه گذاشت نه برداشت یهو گف شماره چشمت چنده اادامه مطلب

برچسب: نویسنده: کیان اکبری‌پور تاريخ: دوشنبه 7 آبان 1397 ساعت: 20:09

دیروز خیلی هول هولکی رفتیم لنگرود من رفتم پیش زهرا که تنها بود بعد مث اینکه مائده هم با باباش اومده بود بهم زنگ زد اومد اینور رفتیم بیرون.چقدر تو راه خندیدیم بماند :)) تیپمون و حالت راه رفتنمون شبیه کسایی که میخوان برن دعوا بود :)) تو راه بحث ماه بود داشتم میگفنم چقدر ازین چراغا که شکل ماهن دوست دارم ولی خیلی گادامه مطلب

برچسب: نویسنده: کیان اکبری‌پور تاريخ: دوشنبه 7 آبان 1397 ساعت: 20:09

دیشب حرف زندایی مرحوم ماامان شد یهو برگشت گف باید شوهرخاله رضا باشه تعریف کنه هم خیلی با اب و تاب میگه هم خیلی پیششون میرفت.بعد یه خاطره رو تعریف کرد و یهو یادمون اومد شوهرخاله مرده. برگشتم گفتم شمام دقیقااا با لحن و صدای خودش خاطره رو شنیدین؟ من هنوزم با کوچیکترین اشاره بهش تو خونه بغضم میگیره و تو چشام اشک جمع مادامه مطلب

برچسب: نویسنده: کیان اکبری‌پور تاريخ: دوشنبه 7 آبان 1397 ساعت: 20:09

دلم به شدت میخواد که با یه دوست برم بیرون قدم بزنم.هیچکسی نیست که بهش بتونم بگم بیا بریم هیچکی.:( دوست ندارم مائده باشه چون کلی خرج ایجاد میشه اصلا وضعیت رو درک نمیکنه هی اصرار میکنه تهشم من باید حساب کنم و بشدت به پولام نیاز دارم مامان اینام که نمیذارن برم سرکار . آخرین باری که با یه دوست اینجوری قرار گذاشتیم بادامه مطلب

برچسب: نویسنده: کیان اکبری‌پور تاريخ: دوشنبه 7 آبان 1397 ساعت: 20:09

صفحه بندی